تبلیغات
دفترچه خاطرات
 

پایان

نوشته شده توسط :p.h
جمعه 8 مهر 1390-12:40 ق.ظ

حرف زد حرف زد حرف زد  خسته بودم شکسته بودم بی پناه بودم در را باز کردم وقتی چشم افسر کلانتری به صورت رنگ پریده ی من افتاد نتوانست خود را کنترل کند اشک به پهنای صورتش جاری شد از راهرو گذشت و به کوچه رفت بعد ها شنیدم که به صفیه گفته بود به خدا  تو مادر نیستی آن زن مادر است خدا را خوش نمی دهد او را زجر بدهی با صدای لرزان به پاسبان گفتم که صفیه بیاید.

صفیه آمد به او گفتم چادر دور سرت را باز کن و بچه را لخت لخت کردم و درون چادرش گذاشتم و مثل یک انسان مالیخولیایی گفتم بچه مرا گرفتی خدا پسرت را از تو بگیرد.

و بیهوش روی زمین غلتیدم تب ها دوباره به سراغم آمد و چون نمی خواستم زندگی کنم تب ها هم مرا رها نمی کرد با هیچکس حرف نمی زدم عشق من به شوهرم تبدیل به یک نفرت وحشتناک شده بود با همه می جنگیدم و فریاد می زدم همه را مقصر می د انستم حتی پدرم را هیچ چیز خوشحالم نمی کرد حتی وقتی شنیدم پسر صفیه تصادف کرده و مرده اندوهم از همه بیشتر بود و پشیمان از حرفی که زده بودم .

با رفتن نازلی همه چیز من هم از دستم رفت حتی سلامتی بدنم و با رفتن نازلی شوهرم هم از دستم رفت تقاضای طلاق دادم و در میان بهت و حیرت برادرم و شوهرم که به تازگی به نصیحت های اطرافیانش گوش کرده و با زنی زندگی می کرد که از شوهرم حامله شده از آن خانه زمانی خانه امید و عشقم بود بیرون آمدم موقع خداحافظی شوهرم به شدت گریه میکرد و من دیگر اشکی نداشتم چشمانم خشک خشک بود وقتی سوار ماشین برادرم از آن جا دور میشدم برگشتم و به مردی که مثل یک عکس در چارچوب در قد کشیده نگاه کردم زیر لب گفتم عزیزم همه شمارا بخشیدم همه را همه را

پریسا عزیزم فقط بخاطر تو نوشتم چون یادآوری گذشته برایم به شدت رنج آور میباشد من چند روز با خودم جنگیدم تا توانستم بنویسم و آن هم فقط بخاطر تو که برایم عزیزترینی.

((فدای تو عمه))



روز نخست

نوشته شده توسط :p.h
چهارشنبه 30 شهریور 1390-03:53 ب.ظ

با نام آنکه سر نوشت هر انسان را رقم می زند تقدیم به عزیزترین کسم پریسا جان

بارخوت چشمهایم را باز کردم نمی دانستم کجا هستم ولی احساس بسیار بدی داشتم تمام بدنم درد می کرد با تلخی به اطرافم نگاه کردم اولین چیزی که دیدم چهره مهربان و چشمان گویای پدرم بود پدر نازنینم پدر مهربانم وقتی دید چشم باز کردم آهسته و در حالی که لبهایش می لرزید گفت : دختر تو که مارا نصف جان کردی خدا را شکر مثل این که امروز بهتری.




ادامه مطلب



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox